آمار ابراهیمی خطاط

ابراهیمی خطاط

نمونه های خط/نوشته ها و اشعار /عکس ها و نقاشی ها

مولانا/رضا افضلی/بااظهارنظر یادگاری زنده یاد استاد حسن لاهوتی، مترجم و مولوی شناس بزرگ

مولانا
.......
سرودۀ رضا افضلی

 

و اظهارنظر یادگاری زنده یاد استاد حسن لاهوتی، مترجم و مولوی شناس بزرگ

 

دستار به سر، به پیکرش لبّاده

در مَدخلِ قرنِ نو قدم بنهاده


از محتسبِ زمانه اش ترسی نه

«دستیش به زلفِ یار و دستی باده»


در معبرِ قرن، آمده رقص کنان

نعلین و پَتَک زپای او افتاده


مَشکیش به پشت، از شرابی گلگون

جامیش به کَف، زآتشِ گلباده


با موی سر و ریشِ پریشان در باد

مِهرش شده چون مُهر و شَفَق سجّاده


شعرِ فوران زده ز ژرفِ دلِ او

شوری ست برای ابدیّت زاده


از قاف به قاف راه ها پیموده

با ناخن عشق، عقده ها بگشاده


وقتی به سماع می شود با دفِ ماه

هرگوشه ستاره های مست افتاده


با آن همه زنجیر و غل و بندِ عتیق

زان دوره بدین دوره رسد آزاده

عطرِ نفسش به رستخیزِ کلمات

بی صور، هزار مرده را جان داده


کوهش به نظر، چو عارفی چرخ زنان

در مجلسِ عاشقان کمر بگشاده


افکنده به خاک، گُردِ غم را چالاک

این لاغرِ پهلوانِ بی کبّاده


زنجیر کند زحلقه های شب و روز

تا بر سگ کینه ها زَنَد قلّاده


زیر قدمش به خنده گل می ریزند

انبوه درختـان به صف اِستاده


این کیست که از عمق قرون می آید

با هیبت و شوکتی بدین سان ساده


مانند زمین، تا به ابد چرخ زند

پیر است و جوان ،هماره این دلداده

7/3/ 76


نظر یادگاری زنده یاد استاد حسن لاهوتی

مترجم و مولوی شناس بزرگ از آمریکا

سلام حضرت افضلی بزرگوار! قدرت تصویرگری شاعرانۀ شما را براستی می ستایم. این که شما سروده اید خود بخود تابلویی ست که هر نقاش نقش شناسی می تواند آن را بر روی صفحۀ کاغذ نقش کند و هر خوانندۀ سخن دانی می تواند آن را در ذهن خود به صورتی که سرکار تصویر فرموده اید نقش زند. برای آفرینش این شعر دل انگیز به شما شادباش می گویم. بی گمان هر شعری بیان کننده ذهنیات شاعر آن است و این یک نیز از ان شمول بیرون نیست.در هرحال، تصویری که سرکار از مولانا ترسیم فرموده اید و البته بیانگر شناخت فردی سرکار از آن انسان والاست، همچنان که گفتم گویای گویا و زیبای زیباست.

 

 

 

روی جلد کتاب پرواز لاهوتی 

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ
https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all. مطالب فیس بوک
.....................................................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 1:6  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

آغنج(2)تاسوعا و عاشورا در آغنج گوشه ای از زندگی نامۀ رضا افضلی. آغاز نگارش حدود تير ماه 1353

آغنج(2)تاسوعا و عاشورا در آغنج

گوشه ای از زندگی نامۀ رضا افضلی. آغاز نگارش حدود تير ماه 1353 

توضیح: پدر بزرگ مادری ام زنده یاد حاج غلامعلی کیانی طلائی که از معماران نخستین آرامگاه فردوسی بود، روستا هارا از مالکانشان چند ساله اجاره می کرد. وی در مرحلۀ اول در روستای مورد اجاره اش، آب انبار و حمام می ساخت.من و دایی هم سن و سالم محمد ابراهیم این شانس را داشتیم که در تعطیلی مدارس با خانواده مان از طبیعت آن روستا ها و امکاناتش بهره ببریم و در دوران کودکی تجربه ها بیندوزیم.

در روزهاي تاسوعا و عاشورا دسته هاي سينه زني از روستاهاي اطراف به آغُنج مي آمدند.آنان به اتفاق عزاداران آغُنجي به قبرستان ده مي رفتند و ساعتي را در آنجا به نوحه خواني و سينه زني مي پرداختند.پيش از حركت به سوي گورستان با آن جمعيت انبوه ناهار داده مي شد.
تكان خوردن علم ها، بيرق ها و پرچم هاي سياه و آبي و سرخ و بنفش ديدني بود. برخي از علم هاي آغُنج به شكل تنة درختي صاف، اما تو خالي ساخته شده بود.تعداد زيادي چادر،چارقد ريشه دار،روسري هاي رنگين،لچك هاي گلدوزي شده و بقچه هاي مخملي سبز و زرد و عنابی را با سنجاق قفلي بر بدنة سياه پوش آن مي آويختند.تماشای آن رنگ های متنوع و آن جلال و شكوه،روح كودكانة ما را از اندوهي آميخته با شادي سرشار مي كرد. با همة بوي عزايي كه به مشام مي رسيد آن دسته هاي سياه پوش و پرچم هاي رنگ رنگ،حالي وصف نا شدني را در دل ما به وجود مي آورد.درخشيدن چشم هاي دختران و پسران از اين سوي و آن سوي برق اميد به زندگي داشت.
يك روز بر روي بام ايستاده و جماعت را نظاره مي كردم. چشمم به دسته اي از سوگواران افتاد كه گلّه اي از اسب ها و خرهاي زين و پالان شده را به درون ده مي آوردند.معمولاًهرسوارسياه پوش افسار يكي دو چارپاي ديگر را به دنبال مي كشيد.از روي بلند ترين بام روستا ديدن آن همه چارپاي آمادة سوار شدن كه روزيني ها و وپالان هايي رنگ رنگ داشت ديدني بود.
آن دستة ناشناس،از روستايي به نام«درخت توت»آمده بودند تا مهمانان آغُنجي را براي سينه زني و صرف ناهار به آنجا ببرند.معمولاًدر اين گونه مواقع، به بچه ها ميدان كمتري داده مي شد. زيرا كه بزرگترها كار عزاي حسيني را بچه بازي نمي پنداشتند.از بام بلند به زير آمدم و به نزديك آنان رفتم.در آن روز به بچه ها هم به طور جدی تعارف كردند كه براي رفتن به روستای «درخت توت» آماده شوند. ما هم از مادر بزرگ اجازه گرفتيم كه با عزاداران به آن جا برويم. مرا جلو يك خر نشاندند و ابراهيم را جلو خري ديگر.
كاروان سوكواران حسینی، با پرچم ها و علم هايي در دست،سواره و پياده، به سوي روستای«درخت توت» به راه افتاد و نوحه خواني ها و دم گرفتن ها و صلواتهاي دم به دم به آن دستۀ با شكوه حالتي ويژه داد.در آن روز نشاطي غير قابل توصيف به من دست داد.زيرا من و ابراهيم و چندين كودك ديگر در ميان كاروانِ بزرگسالاني بوديم كه براي عزاداري به محلي دور تر از آغُنج مي رفت.
بالارفتن خرها از كوره راه هاي تپه ها و گذشتن از صخره ها و سنگها،صداي سم ها در راههاي كوهستاني،وزيدن نسيمي كه گاهگاه چهره را مي نواخت و افزون بر همۀ اين ها، بي خيالي و آسانگيري كودكانۀ ما واقعاً لذت بخش بود. 
آرامش و صبوري الاغ ها به هنگام بالارفتن و فرود آمدن از فراز و نشيبها ،سان ديدن از صفوف خارها و گل هاي وحشي و شكافتن هواي سكوت آميز و بهت انگيز، لذتي سرشار داشت.ملَخ ها،شاپرك ها،پروانه ها،شانه سر ها،كبك ها،با پروازهاي كوتاه و بلندشان ماية شادي مي شدند وجست و خيز كلپاسه ها و موش خرما ها و مارها ماية وحشت.
كاروان عزادار به «درخت توت»رسيد. عده اي از اهالي روستا ي ميزبان به پيشواز آمدند و خوش آمد گويان مهمانان خويش را گرم بوسيدند.ما را با احترام و تعارف به مسجدي بردند. آن مسجد براي من فضايي غريب و شگفت آور داشت.من و ابراهيم كه شادي بسيار داشتيم،در كنار سفره اي دراز که گسترده بود، نشستيم و پيش از ناهار مانند بزرگترها چاي نوشيديم و خستگي راه را از تن در برديم.
پيش از چيدن ظرف های خوراك در سفره،آفتابه لگن آوردند.همة مهمانان يكي يكي در زير لولۀ آفتابة برنجين، كه در لگن برنجي آب مي ريخت دستهايشان را شستند. و همه با يك حوله كه بر شانه مرد آفتابه چرخان بود دست و صورت خود را خشك كردند.ناهار را كه خورديم،بعد از سينه زني وداع، با چارپایان قبلی به سوي ده آغُنج برگشتيم. من و ابراهیم، هفته ها با ياد آوري آن سفر كه براي ما مسافرت به دياري نا شناخته بود،خوش بوديم.
 


http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ رضا افضلی

https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالب در فیس بوک رضا افضلی
 
https://www.facebook.com/mohammadtaghi.ebrahimi.3/photos_ofمطالبم در فیس بوک  
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 20:18  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

زیرِباران / رضا افضلی/به: زنده یاد مهندس اصغر شریفی

زیرِباران/رضا افضلی

به: زنده یاد مهندس اصغر شریفی


زير باران مي روم، رنگين كماني در دلم

از پرستوهاي رقصان، آسماني در دلم



شورباران، رقصِ سبزه، عطرِ گل ها، بوي خاك

مي گشايد باغ هاي گلفشاني در دلم


گر چه از داغِ شقايق هاي پرپر بر زمين

بشكفد هر لحظه دشتِ ارغواني در دلم



شوقِ روزِ آفتابي يادِ غوغاي بهار

عطرِ ياس و مريم آرد هر زماني در دلم



تا نَدرّد گلّۀ امّيدها را گرگِ يأس

عشق بيدار است و خوانَد چون شباني در دلم


در شبِ تاريكِ دل هم مي درخشد ماهِ عشق

خرمن الماس ريزد كهكشاني در دلم



سال ها رفتند و غيراز چهرۀ فردا نماند

زان همه روزانِ بي حاصل نشاني در دلم


از دلم راهي ست گويي تا به اين صبح بهار

كاينچنين پاشد شميمِ بي كراني در دلم


مي سرايم همچو هُدهُد بر چکادِ لحظه ها

تا كه از امّيد دارم چينه داني در دلم

مشهد 25/2/66

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ مطالب وبلاگ
https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_allمطالبم در فیس بوک
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 16:25  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

درفين دنيا/رضا افضلی 15/11/79

درفين دنيا

 

تورا

در فين دنيا

رگ بريده اند

وتِیك تِیك ساعت

صداي چكّه هاي زندگي توست.
*
سيبِ معطّررا

گاز بزن

كه دهاني خاموش

تورا خواهد جويد


*
تورا

در فين دنيا

رگ بريده اند.

رضا افضلی 15/11/79


http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگم
............................................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 15:20  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

//نهد از فقر طفلش را سرِ راه//سرودۀ رضا افضلی در سال ۱۳۷۷

نهد از فقر طفلش را سرِ راه

به نقل از منظومۀ بلند چاپ نشدۀ(مشهدی های قدیمی)

سرودۀ رضا افضلی در سال ۱۳۷۷


نهد از فقر طفلش را سرِ راه
شود مادر نهان پشت كمين گاه

بَرَد سوي دهان نوزاد،انگشت
به قُنداقَش به خود پيچان زند پُشت

سگي قُنداقَه اش را مي كشد بو
ـ بميرم گوي مادر مي كَنَد مو

به پنهان مادرك گريان و دلخون 
به او دارد نظر با حالِ محزون

جَوَد مادر به دندان ها لبان را
چو بيند در سبد آن بي زبان را

شود ازگوشۀ چشمش شكوفا
غمِ ديرينه و امروز و فردا

شود رخساره اش از اشك ها گرم
به مرگِ خويش راضي گردد از شرم

يكي گيرد چو كودك را در آغوش
گريزد مادرِگريانِ خاموش

به قلبش مي كشد آتش زبانه 
كه ده طفلِ دگر دارد به خانه

زصبحِ زود تا شب با تقلّا
كند نخ ازكلافِ روز وشب وا

زَنَك زندانيِ بندِ معاش است
براي نانِ فردا درتلاش است ...


اگر مایلید این پست را نیز بنگرید:https://www.facebook.com/photo.php?fbid=824671414232782&set=a.160204370679493.32593.100000697921408&type=1&theater

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ مطالب وبلاگم

https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالبم در فیس بوک
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 12:10  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

کافه داش آقا 2/پژو هش و نگارش رضا افضلی

 

کافۀ داش آقا 2

 

پژوهش و نگارش:رضا افضلی 

حبيب الله بي گناه شاعر، که از حدود سال 34 به کافه داش آقا مي رفته است مي گويد:زمان مصدق که اوج هيجان روشنفکران بوده است ،بعد از کودتا کم کم به سردي گراييده و در سال هاي 33و 34 کافه داش آقا پاتوق انقلابي هاي شکست خورده شده بود.حبيب الله بي گناه مي گويد در آن زمان ،من بيشتر روزها ناهارم را درکافه داش آقا مي خوردم. و گاهي هم غروب ها اول به دکان کفاشي کمال شاعر  واقع در بازار مي رفتم و وقتي دکانش را مي بست با هم به کافه داش آقا مي آمديم و ساعتي با دوستان شاعر ديگر چاي مي نوشيديم و گپ مي زديم.داش آقا قيافه شناس عجيبي بود.کسي را که براي اولين بار مي ديد حتي شغل و کسب و کار اورا حدس مي زد.روانشناس خوبي بود.تجربه هايش را خوب به کار مي گرفت.گاهي گرم خواندن شعرهاي سياسي و اجتماعي بوديم که داش آقا مي آمد پيش من و مي گفت که مردي که از پشت الوار هاي چيده شده در وسط حياط دارد به قهوه خانه مي آيد ساواکي است و من بلند مي شدم و توي قهوه خانه قدم مي زدم و مي گفتم: «سگ آمد. سگ آمد» و دوستان با اخطار من بحثشان را عوض می کردند وشروع مي کردند به خواندن شعر عاشقانه.

محمود رضا آرمين شاعر مي نويسد که : «داش آقا مردي موقر و متين بود که قهوه خانه را با شور و شوق مي چرخاند و پسوند آقا به جهت سيد بودن ايشان بود .مرحوم کاخکي کارمند دفتر دادگستري مشهد، بيشتر وقت خود را با دوستانش در قهوه خانه مي گذراند. هنگامي که شخص غريبه و يا مشکوکي وارد قهوه خانه مي شد او صدايي غير قابل تقليد از خود درمي آورد که به «بيغ» کاخکي مشهور شد. اين صدا به منزله ي هشداري براي اهل قلم و مشتريان هميشگي به حساب مي آمد. با شنيدن آن(صدا) يا زمينه ي بحثها عوض مي شد و يا سکوت فضا را فرامي گرفت» بنا به گفتۀ سید حسن فرزند داش آقا، به هنگام سفر داش آقا به حج، ادارۀامنيت وقت از دادن ويزا به وي، براي سفر به حج او ممانعت مي کرده اسث. بعد از تحقيقات و رفتن داش آقا به ادارۀ امنيت بالاخره موافقت شد که سفر وی حدود سال 1348 انجام شود و به مدت چندين ماه طول بکشد.داش آقا در آن سال علاوه بر رفتن حج به ساير کشورهاي عربي از قبيل لبنان،سوريه، فلسطين، اردن و عراق را نيز سير کرده است. علت مشکل تراشي براي ويزاي داش آقا به گفته خانواده اش اين تصور بوده است که بين او و قاسم تبريزيان( برادر همايون هنرپيشه سينما) که از اراذل و اوباش بوده خويشاوندي وجود داشته درصورتي که چنين نبوده است.. ادارۀ قهوه خانه در غياب داش آقا به عهدۀ شاگرد ارشد وي آقاي رضا عليزاده بوده که به کمک شاگردان ديگرش آن جا راه مي برده است. تاريخ زماني که داش آقا به تيمچه نصيربيگ قهوه خانه باز کرده در قرارداد ذکر شده است. علت روي آوردن روشنفکران به قهوه خانۀ داش آقا: سالم بودن محيط از نظر اخلاقي و همينطور موقعيت خوب از نظر مکان واقع شدنش در خيابان ارگ  و نزديک بودنش به باغ ملي و سينما ها و اداره دادگستري و مديريت صحيح داش آقا و علاقه ايشان به اقشار روشنفکربوده است.

گفتيم که گروه هاي شرکت کننده در کافه داش آقا بيشتر از قماش فرهنگيان بودند: مدرسين دانشگاه، فرهنگيان، شعرا، هنرپيشه ها، نويسندگان، جهانگردان، دانشجويان ، روشنفکران، به داش آقا مي آمدند. يکي از خانم هاي فاميل داش آقا که استاد غلامحسين يوسفي عموي ايشان اسث، مي گويد برادران من که آنها نيز از اساتيد مي باشند هميشه به کافه داش آقا جهت مباحث علمي و سياسي مي رفتند. او اضافه مي کند: من که دختر بودم هميشه آرزو مي کردم کاش من هم پسر بودم و با آنها به قهوه خانه داش آقا مي رفتم.

به هر حال در آن پاتوق دنج محدوديتي براي ورود مردان وجود نداشته است.

باسپاس از خانوادۀ زنده یاد سید حسن تبریزیان
همسرشان: سرکار خانم زهرا پناهی و خواهر همسر شان:سرکار خانم دکتر زینب پناهی
دخترانشان: خانم ها نسرین و سمیرا تبریزیان
پسر شان جناب امیر هوشنگ تبریزیان 
دامادهای گرامی شان:جناب مهندس بهرام خانیانی وجناب فواد غفوری 
وعروس خا نمشان سرکار خانم عسل شعر باف
وسرکار خانم دکتر سارا عظیمی معرف محترم خانوادۀ تبریزیان به این بنده
*****
نقاشی در ورودی تیمچه نصیربگ که کافۀ(داش آقا در آن جا واقع بود 
در کوچۀ سینما ایران

طرح و توضیح از جناب استاد حسین طالبی نقاش

1- انبار واکسی

2- اوستا مندلی(نورمن ) و علی واکسی

3- تابلو راهنمای کافۀ داش آقا

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگم

https://www.facebook.com/groups/Dash.Agha.Cafe/ ; قهوه خانه(کافه) داش آقا در فیس بوک

https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالبم در فیس بوک


استاد دكتر شفيعى كدكنى می گوید 
کافه داش آقا» مهمترین مرکز روشنفکری مشهدبود
هرکس اندکی چیزی سرش می شد معمولا به این کافه رفت و آمد داشت
داش آقا در تاریخ انجمنهای ادبی و حرکتهای روشنفکری مشهد دردهه سی و چهل مطرح و موثر بود.
نمی توان از ادب و اندیشه در مشهدِ آن سالها سخن گفت و داش آقا را به یاد نیاورد

عضویت در گروه داش آقا:https://www.facebook.com/groups/Dash.Agha.Cafe/

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:8  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

صداي جمعِ«خَلِّصنا مِن النّار»/به نقل از منظومۀ (مشهدی های قدیمی) سرودۀ رضا افضلی در سال ۱۳۷۷

 


صداي جمعِ«خَلِّصنا مِن النّار»

به نقل از منظومۀ بلندچاپ نشدۀ (مشهدی های قدیمی) 
سرودۀ رضا افضلی در سال ۱۳۷۷

 

زتو در تو اتاقِ نيمه تاريك
رَوَد «شبناله» ها تادور و نزديك

شكفته چترِقرآن روي سرها
چكيده اشكِ مادرها،پدرها

به سوگند و خطابِ ياالهي
شده بس قطره ها برچهره راهي

صداي جمع:«خَلِّصنا مِن النّار»
فرود آيد به كوچه همچو رگبار

براي اشك،كودك هم كم وبيش
به ناخُن نوكِ بيني را زند نيش

دلش سوزد وليكن نايدش اشك
برد براشكِ گرمِ مردمان رشك

//مشبك نان شده هم شكلِ غربال//

صفِ ناني كه كه رخشد روي ديوار
به ماهِ روزه باشد،پُرخريدار

مُشبّك نان شده هم شكل غربال
تمامي كُنجِدي و زعفران مال

به خوردن لقمه باشد تُرد و شيرين
مَذاق كودكان را يارِ ديرين

شود افطار، بزمِ روزه داران 
به نان«خُشكه پَز»ها،تُرد باران

به غيرِ ماهِ روزه،اندک اندك
فروشد رهگذر را نانِ تك تك

//اگر طفلي شود بي قوت و بي شير//

درآن وقتي كه مادر خشمناك است
چو زهري شيرِ او مايه ي هلاك است

اگر طفلي شود بي قوت و بي شير
وِرا يك مادرِ ديگر كند سير

اگر دلواپس و جان در خروش است
يقينا شيرِ مادر« شيرجوش» است

منظومه ی بلند منتشر نشده ی (مشهدی های قدیمی)

فشرده ای ازمقدمة کتاب

اكنون براي ديدن عزيزي در تالار انتظارِ آخرين طبقة يكي از بلندترين بناهاي مدرن شهر مشهد نشسته ام. در بنايي بلندكه چشم اندازِ شهرِ ديگرگون شده از پشت شيشه هاي شفاف آن پيداست.خيابان ها و كوچه هايي كه از پنجرة اين «بالابنا» پيداست، هيچ رابطه اي به بافت قديم مشهد ندارد. از ميان كوچه ها و خيابان ها، ساختمان هايي بلند سربرآورده و در پيشِ روي، چشم اندازي ديگر گونه ايجاد كرده است. 
از خودم مي پرسم كه آيا اين دنيا همان دنيا و اين شهر همان شهر قديم است؟ همان شهري است كه دركوچه هايش،درشكه وگاري رفت وآمد مي كرد،بچه ها اَرِّده بازي مي كردند. همسايه بر درِ خانة همسايه خود مي زد و به او ظرفي «كوفته» را به رسم «كاسه همسادگي» مي داد؟ آيا هنوز كسي در اين كوچه ها توتِ نوبر را در كاسه و سطل براي همسايگان كوچه اش مي برد؟ و روي توت ها را با چندگلِ گلاب تزيين مي كند؟ آيا چند تن از جوانان امروز معني «چوخَط»،«لَمكا»، «مازُلاغ»، «دِمسه» و «پودةبيد» را مي دانند؟ اين آدمي كه با پيشرفته ترين وسايل ارتباط، مي تواند در زماني كوتاه و شگفت انگيز با مردم آن سوي جهان تماس بگيرد وتصويرمخاطبش را به هنگام گفتگو تماشا كند، آيا از زندگي وحال و روزهمساية روبروي آپارتمانش خبر دارد؟... 
ديگر سال هاي درازاست كه گاري ها و درشكه ها، جاي خود را به رنگين كمانِ سواري ها داده اند و بزودي قطارِشهري مشهد، مسافران سيزده گردي را از شرق شهر به «وكيل آباد» خواهد برد.ديدن اوضاع ديگرگونة امروزين شهر، مرا به مفيد بودن چاپ اين منظومه كه نوعي «شهرانگيز» اما بلند است و درحقيقت مجموعة تصاويري از گذشته هاي شهر و مردم مشهد را دربر دارد، اميدوار مي كند.

...دربارة شهر انگيز و آشنايي بيشتر با آن بهتراست مطالب مختصري را براي جوان ترها نقل كنم: شهرآشوب كه به آن شهرانگيز نيز مي گفته اند،نوعي شعر بوده كه در وصف پيشه وران و اهلِ صنعت وگاه ستايش ويا نكوهش مردم شهري سروده مي شده است.اين گونه شعر ها در قالب هاي مختلف سروده مي شده، ولي بيش از همه در قا لب رباعي بوده است. 
شهرآشوب در سده هاي نهم و دهم هجري قمري بسيار رايج بوده و امروز براي جامعه شناسان از نظر شناخت جوامع و پيشه وران قرون ياد شده از اهميت بسياري برخوردار است. استادِ زنده ياد «گلچين معاني» كهن ترين شهرآشوب را آن چنان كه مشهور است، از«مسعودِ سعد» دانسته است.
برخي ازشهرآشوب ها رابراي هجو يا نكوهش مي سروده اند.اين گونه شهرآشوب ها براي سرايندگان خود دردسر آفرين بوده و موجب آزار و اذيت آن ها مي شده است. به عنوان مثال«حرفي اصفهاني» را به جرم سرودن شهرآشوبي زبان بريده اند. شهرآشوب هايي كه براي مدح يا ذم سروده مي شده، قالب ويژه اي نداشته و بيشتر از قالب هاي قصيده و غزل استفاده مي شده است. گرچه شهرآشوب غالباً منظوم بوده اما نوع منثور آن هم وجود داشته است. ... 
دربارة اين منظومه،ديگران قضاوت خواهند كرد. ولي قصد بنده اين بوده است كه با اين كارخدمتي كوچك به شناختِ گوشه هايي از گذشتة اين مرز و بوم كرده باشم.خودم در برخي ابيات گفته ام و دراين جا هم تكرار مي كنم كه اين دفتر فقط يك منظومه است و بس. رضا افضلي مشهد،تير ماه 1381

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگم

https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالبم در فیس بوک 
...........................................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:2  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

دنبالِ دست هاي تو برای زنده یاد: قمرسلطان قلیچ زاده مشهدی/رضا افضلی

دنبالِ دست هاي تو

برای زنده یاد: قمرسلطان قلیچ زاده مشهدی

 

گنجشك ها

               در وجد آفتاب

بر شاخه هاي زندة اسفندي

                               مي چرخند

امّا تو نيستي

 

سنجِ برنجِ خورشيد

با جِنگ جِنگِ گرم

چشم شكوفه را

                  بيدار مي كند

اما تو خفته اي

 

بشقابِ سبزنا

پشت دريچه اي

دنبال دست هاي تو مي گردد

 

چشمي كنار پنجره ات خيره مانده است

تا كه زني

با عطرِ نانِ عشق

بار دگر به خانه بيايد. 

                       رضا افضلی  4/12/71

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:56  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

گنجشک ها/ رضا افضلی


       گنجشک ها/از:رضا افضلی

گنجشك ها

 رضا افضلی

 به نقل از وبلاگ ایشان

با چِك چِكِ ترانه ی شادي، گنجشك ها دوباره رسيدند

اندوه هاي ارزني ام را، از بامِ دل به همهمه چيدند

 

چون كودكانِ شاد به نوروز، با جامه هاي تازه ی خوشدوز

بر شاخه هاي خيسِ درختان، پرپرزنان و شاد پريدند

 

اين حجم هاي كوچك غوغا، اين قاصدانِ صادق گلها

با نغمه هاي عشق، دلم را، چون هديه هاي كوچك عيدند

 

در آسمانِ شنگِ بهاران، جمعيّتِ عظيمِ هزاران

در قطره هاي نم نمِ باران، پيغمبران پاك اميدند

 

گنجشك ها زسفره ی عُسرت، از خونِ دل چها كه نخوردند

گنجشك ها به وادي حيرت، از ديدني چها كه نديدند

 

بس صبحدم كه حادثه ها را، با من كنار پنجره گفتند

بس شامگه كه فاجعه ها را، از من كنارِ نرده شنيدند

 

اينان پگاه بر سرِ شاخه، در راهِ آفتاب نشستند

با تيغِ صبح پرده ی شب را، از چهره ی زمانه دريدند

 

آنگه به روي زخم قديمي، همچون طبيبكانِ صميمي

از تار و پودِ چهچهه گویی،یک پرده ی حریر کشیدند                                                          

                                    مشهد 21/8/63

     شعر گنجشک ها/از: رضا افضلی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 22:7  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

هواي دريا / رضا افضلی1/3/65 (با ترجمه های آلمانی،ترکی آناتولی،کردی)


هواي دريا

تاشورواميدوپاي پوياداري 

اسباب سفر همه مهيّا داري

بايدكه دمي زپا نماني، چون سيل 

درسينه اگرهواي دريا داري.

رضا افضلی1/3/65 

ترجمه به آلمانی از هنرمند ذوفنون: سرکار خانم پرستو ارسطو

Die Seeluft

so lange,du
hoffnung,sehnen und ausdauer zu fließen hast
alles für dich ist vorbreitet
du darfst keine sekunde
wie ein Flut
stehen bleiben
wenn das Meer
erreichen willst

ترجمه به ترکی اناتولی از سرکار خانم پرستو ارسطو

deniz havası

Bu kadar ki
umut, özlem ve dayaniklilik akmaktadir
Her şey sizin için hazır
bir saniye bile durmamalisin
bir akan sel gibi
Eğer ulaşmak istiyoruz

ترجمه به زبان کردی از:
Omran Hawary 
باي دةريا
تا ئوميد و پيي بةردةواميت هةية
كةرةستةي كوچت هةميشه ئامادةية
وةك لافاو دةبيت بو ساتيكيش دانةميني
لة ناخةوة گةر ئارةزوي دةريات دةكةي
رةزا ئةفزةلي 
شاعيري ناداري خوراسان



http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 9:13  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

مطالب قدیمی‌تر