مادر/سروده رضا افضلی/خسته شدي مادرِ محبوبِ من
|
مادر
رضا افضلی
| ||
نمونه های خط/نوشته ها و اشعار /عکس ها و نقاشی ها
|
مادر
رضا افضلی
| ||
دارم هنوز می روم،امّا نمی رسم
رضا افضلی
دارم سقوط می کنم
انگار
زیرِ دو پای زَخم
بس ریگ و سنگریزه به پایین کند فرار
در نیمه راهِ مقصدِخودگیرکرده ام
یک گام روبه پیش
صد گام رو به پس
چهرِشباب وگونه ی شاداب عمر را
باخیش رنج و پنجة غم پیرکرده ام
باچشم سوزناک
وَانگشتِ ملتهب
پای به خواب رفته و مُچ های پُر ورم
باتشنه کام قمقمة داغ و بی بخار
تاخیرکرده ام
دارم هنوز می روم،امّا نمی رسم
گامی جلو نبرده که لغزم به جای پار
باچهرِپرعرق
چون دفتر قدیمی بقّال های پیر
هردم کتابِ زندگی ام را زنم ورق
این خستگی زصخره و کوه بلند نیست
با کس مجالِ منطقیِ چون و چند نیست
رایانه است و صفحه کلیدی به پیش چشم
«وب»، بسته است و نعره زند شعرِمن بلند:
اشباحِ بی نشانه و پنهان به آسمان
سد بسته اند در رَهم «ای وای!
ای هوار!»
«اینترنتِ» مُجاز نمی آیدَم به کار
ازقلّة بلندِ دماوند
دارم سقوط می کنم انگار.
مشهد 14/5/1390
به نقل از وبلاگ شعر ها و حرف ها
استاد محمد قهرمان
آن کس که دلش زغم شکسته ست ٬ منم
خون خورده و خاموش نشسته ست ٬ منم
شوخی که زمن مهر بریده ست ٬ تویی
وان دوست که از تو نگسسته ست ٬ منم
این قطعه را استاد محمد قهرمان پنج سال پیش برای هفتاد و هفت
سالگی خود سروده است :
از عمر پوچ بی ثمر من
هفتاد و هفت سال گذشته
نه طی شده تمام به شادی
نه جمله در ملال گذشته
گاهی سکوتبار تر از مرگ
گاهی به قیل و قال گذشته
گاهی چو تار تا که شوم ساز
با رنج گوشمال گذشته
از بس که تند می گذرد عمر
چون صرصر از شمال گذشته
لرزم به جان که محنت پیری
از حد اعتدال گذشته
روز بد فراق رسیده
شام خوش وصال گذشته
افتادنم چو طاق شکسته
از حدس و احتمال گذشته
هر آرزوی خام که دل داشت
چون خواب و چون خیال گذشته
می دانم این قدر ز جوانی
کز پیشم آن غزال گذشته
زندانی وجودم و عمرم
در این سیاهچال گذشته
افتاده در طلسم سکوتم
خاموشی ام ز لال گذشته
فالی زدم ز حافظ و دیدم
کارم دگر ز فال گذشته
بدرود ای بلندی پرواز
تیر قضا ز بال گذشته
ای عشق آمدی به سراغم
وقتی که شور و حال گذشته
عمری در آرزوی تو بودم
دیر آمدی مجال گذشته
خشکیده است جوی وجودم
وان جاری زلال گذشته
بشکن مرا چو کوزه ی کهنه
دوران این سفال گذشته
۱۳ / ۶ / ۸۵
باد بهار آمد و من بي خود و بي خويشتنم
داده ز ابريشمِ خود باز يكي پيرهنم
باغ طرب را به ميان، چون كمري نقره اي ام
جوي زلالي شده ام، گر چه شكن در شكنم
آبِ به باغ آمده ام، مي بَرَدم موج زمان
گر نكنم غلغله اي، سود چه از آمدنم؟
مرغك خوش نغمه! بخوان بر سر هر شاخه ی من
تا كه نيفكنده زمان همچو درختي كهنم
بارش برفي كه وَزَد بر سر و بر چهره ی من
قوي سپيدي كند اين زاغِ سياه ذقنم
رشته ی پيري به رُخم پرده ی توري فِكند
تا كه در آيينه دگر،خود نشناسم كه منم
موي سپيد آمده هان باده بده زان كه دگر
دست ندارد ز سرم تا كه نبافد كفنم
دزدِ جواهر شده هر سال و مَهي تا كه بَرَد
گوهرِ ناب صدف از، مِجري سرخِ دهنم
گله ی موري خورَدَم، چون خوره، اما به نهان
تا كه به ناگه، به دمي ريزم و درهم شكنم
بستري از گُل بفِكن در وسطِِ سبزه مرا
تا به تمامي نشده خونِ جواني ز تنم
تازه بهارا، تو مگر رنج و غم از دل ببري
جوي زلالم كني و غَلْتْ دهي در چمنم
عاشقِ آن جام تو و باده ی باران توام
باده بده باده بده، تا حَدِبي خود شدنم
رضا افضلی/مشهد 1۶/2/67
|
حکایت زنبور و مور
عطار نیشابوری یکی زنبور می آمد ز خانه بغایت بیقرار و شادمانه مگر موری چنان دلشاد دیدش ز حکم بندگی آزاد دیدش بدو گفتا چرا شادی چنین تو که از شادی نگنجی در زمین تو جوابش داد آن زنبور کای مور چرا نبوَد ز شادی در دلم شور که هر جائی که میباید نشینم زهر خوردی که میخواهم گزینم بکام خویش میگردم جهانی چرا اندوهگین باشم زمانی بگفت این پاسخ و چون تیرِ پرتاب روان شد تا یکی دکّان قصاب مگر از گوشت آنجا شهله ای بود در آن زنبور در زد نیش را زود همی زد از قضا قصّاب ساطور ز زخم او دو نیمه گشت زنبور بخاک افتاد حالی تا خبر داشت درآمدمور ازو یک نیمه برداشت بزاری میکشیدش خوار در راه زبان برداشته میگفت آنگاه که هر کو آن خورد کو را بوَد رای نشیند بر مراد خویش هرجای همه آنچش نباید دید ناکام همه همچون تو آن بیند سرانجام کسی کو بر مراد خود کند زیست چو تو میرد ببین تا آخرت چیست چو گام از حدِّ خود بیرون نهادی بنادانی قدم در خون نهادی غرور و کبر کم باید گرفتن ره خُلق و کرم باید گرفتن کم از یک جَو مر او را زورِ بازوست که وزن کوه قافش در ترازوست کم آزاری گزین و بُردباری کزین نزدیکتر راهی نداری ازکتاب الهی نامه | ||
ميناي دگر/ ازعماد خراسانی
گر چه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر
باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر
امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم
شايد ا ي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشكن قدر خود ا ي پنجه ی غم !
من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
تا روم از پي يار دگري مي بايد
جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر
تو سيه چشم چو آيي به تماشاي چمن
نگذاري به كسي چشم تماشاي دگر
اين قفس را نبود روزني ا ي مرغ پريش
آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر
از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست
گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر .


دیروز سر کلاس خوشنویسی ، استاد پیله چی حرفهای جالبی به من زدند . اصولا همیشه صحبت کردن با ایشان ، جزء جذابیت های کلاس ایشان برای من و دوستانم بوده است . آرامش غریبی از سخنانشان برای من ایجاد می شود که در نوع خودش بسیار ارزشمند است . دیروز وقتی من ناخشنودیم را از خطم ابراز داشتم ، گفتند که شما خط را با تفکر می نویسی ، اما خط باید با دل نوشته شود . کسی که خط را با دل بنویسد ، قلم و جوهر و کاغذ در راستای دل او قرار می گیرند و نتیجه این همکاری نمی تواند خط خوبی نشود . بخصوص که اگر کسی به این پایه برسد که این هنر با دلش همراستا شود ، نمی تواند حتی یکروز از آن دور بماند و همین تمرین های هر روزه ، خواهی نخواهی در بهبود هر روزه خطش کمک شایانی خواهد کرد . استاد فرمودند : خط خودش نشان می دهد که خطاطش در موقع نوشتن دچار تکلف و سختی شده یا نه ، با دلش نوشته است . من خوشنویسی را همیشه دوست داشته ام . اعتراف می کنم پشتکار و اراده قوی ای ندارم که بتوانم تمرین هایم را زیاد کنم و به همین دلیل پیشرفتی در کارم حاصل نمی شود ، اما این دلیل نمی شود که با دل سراغ خط نروم .
بگذریم ، آقای دکتر رضا افضلی ، استاد دانشگاه فردوسی مشهد ، شعر زیبایی دارند در مورد خطاطی که از خواندنش حظ بردم . می نویسمش تا شما هم در لذت خواندنش شریک شوید .
خط می نویسی روی غم پا می گذاری
غم را به قلب نقطه ها جا می گذاری
در کوچه و پس کوچه ی تالار هستی
آویزه ها از نقش زیبا می گذاری
هر تابلو رنگین کمان آرزویی است
در پیش چشم اهل دنیا می گذاری
هر واژه ای را می نویسی ، پله پله
گامی به بام عشق ، بالا می گذاری
در گوشه شبهای خلوت با قلم نی
پا روی آن پنهان پیدا می گذاری
با قایقی از نی قلم ، در بحر واژه
اوقات عمرت را به دریا می گذاری
چینت ز زلف و نقطه ات از خال یار است
چون نقطه بر خط چلیپا می گذاری
تو خالق زیبایی از وصل حروفی
وقتی کنار هم الفبا می گذاری
داند به خوبی خامه ات ناحق و حق را
اصل قضاوت را به فردا می گذاری
چون که خدا بر این قلم سوگند خورده ست
ارزد به خود وقتی که بی جا می گذاری
پی نوشت :
خط فوق مربوط به زنده یاد استاد ابوالحسن محصص مستشاری است .
به نقل از وبلاگ:زمزمه های گاه گاه