نمونه خط ابراهیمی خطاط را در وبلاگ چه بگویم؟ آخرین مطلب http://hassani.ir/8805.aspxببینید.
به علت مشکل فنی
نمونه خط ابراهیمی خطاط را در وبلاگ چه بگویم؟ آخرین مطلب ببینید:
هنر خط ایرانی – به بهانه زایش وبلاگ "ابراهیمی خطاط"
نمونه های خط/نوشته ها و اشعار /عکس ها و نقاشی ها
به علت مشکل فنی
نمونه خط ابراهیمی خطاط را در وبلاگ چه بگویم؟ آخرین مطلب ببینید:
هنر خط ایرانی – به بهانه زایش وبلاگ "ابراهیمی خطاط"
پروین اعتصامی
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
به نقل از سایت گنجور
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
به نقل از سایت گنجور
رفته ای مکه دیده،آمده باز
حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
جسته از محنت و بلای حجاز
رسته از دوزخ و عذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات
زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج و کرده عمره تمام
باز گشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال
پای کردم برون ز حد گلیم
مر مرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم
تا ز تو باز ماندهام جاوید
فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدانکه کردی حج
چون تو کس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشتهای
حرمت آن بزرگوار حریم:
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
جمله برخود حرام کرده بدی
هرچه مادون کردگار قدیم؟»
گفت «نی» گفتمش «زدی لبیک
از سر علم و از سر تعظیم
میشنیدی ندای حق و، جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو در عرفات
ایستادی و یافتی تقدیم
عارف حق شدی و منکر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چون میکشتی
گوسفند از پی یسیر و یتیم
قرب خود دیدی اول و کردی
قتل و قربان نفس شوم لئیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو میرفتی
در حرم همچو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی
وز غم فرقت و عذاب جحیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو سنگ جمار
همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر
همه عادات و فعلهای ذمیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو گشتی تو
مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین
خویشی خویش را به حق تسلیم؟»
گفت «نی» گفتمش «به وقت طواف
که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان
یاد کردی به گرد عرش عظیم؟»
گفت «نی»گفتمش «چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو گشتی باز
مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را
همچنانی کنون که گشته رمیم؟»
گفت « از این باب هر چه گفتی تو
من ندانستهام صحیح و سقیم»
گفتم «ای دوست پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم
رفتهای مکه دیده، آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی، پس از این
این چنین کن که کردمت تعلیم»
به نقل از سایت گنجور
شعری از:
رضا افضلی
به نقل از وبلاگ شعرها و حرف ها
«تكرار» شود مرگ، حياتِ هنري را
آرد ز پيِ خويش، رسومِ حجري را
چشمانِ تخيّل كه به جز تازه نبيند
راضي نشود سستي و آسان نگري را
از هر سفر خود، سخني تازه تر آرد
با تازه تري، كهنه كند آن دگري را
تا آن كه به هر غلغله، شاعر بفزايد
دريايِ خروشنده ی اشعارِ دَري را
تقدير چنين رفته، كه دنيا بشناسد
اين ژرف ترين اوجِ شكوهِ بشري را
زان شعر كه باشد عدمش به زوجودش
تلخی چه دهی تشنه مَذاقِ شکری را
در جمله ی«اي واي خدايا!»،اثري هست
از شعر شگفت است چنين بي اثری را
حيفا سخني گويي و ذوقي نپذيرد
اي آن كه به خود نام نهادي هنري را
وقتي ننشيند سخنت بر دل عاشق
داری چه توقع دلِ از عشق بَری را
از باده ی شعري، نشود گر كه سري گرم
بيهوده كشد مادرِخُم،خون جگري را
اين معجزه اي نيست كه در عصرِخبر ها
ترويج كني در سخنت: بي خبري را
با واژه ی بي شعله چه گويي ز حقايق
چون قصد كني وقتِ سخن پرده دري را
چون صاعقه از راهِ سخن يكّه سواران
رفتند و سپردند به تو رهسپري را
تا شعرِتو چون ابر ببارد به دلِ خلق
گُندآوري و پُردلي و پُر جگري را
زنهار تو با شعله ی سوزنده ی تقليد
آتش نزني مزرعه هاي پدري را
هر شعر چه منظوم و چه نيمايي و منثور
بايد بِسُرايد غم و عشق بشري را
قيچي نكني بيش از اين بال و پر شعر
داني تو اگر حاصلِ بي بال وپري را
جزآفتِ تقليد نباشد، اگر امروز
از كِشت برون برده چنين باروري را
شعري كه كشد طرحِ سحر،شعرِسحر نيست
گر بو نكني زآن گلِ سرخِ سحري را
آن گشته بدين راه كنون صاحب دعوی
كز هِر نشناسد بِر واز ديو پري را
تو ناموري ليك به شعرت شَرري نيست
خواهي چه كني حاصلِ اين ناموري را
وقتي كه تو را باغِ بهشتِ پدري هست
خواهي چه كني برزخِ اين در به دري را
بايد كه برقصند به شعرِ تو زن و مرد
آن لحظه كه آغاز كُند عشوه گري را
بايد كه به شعري بِبري از همگان دل
یا آن كه ز ره باز بداري سفري را
داني ز چه آتش نزند شعر تو برجان
زيرا كه ندارد كلماتِ شرري را
در رشته كشم اين سخن از« شمسِ پرنده»*
تا فاش كنم علّتِ اين بي ثمري را:
«گر نوحه گري با جگرِ پاره ننالد
تأثير نباشد به دلي نوحه گري را
مطرب كه درو عشق نباشد، نتواند
رقصنده كند، با هنرِ خود دگري را»*
رضا افضلی 1379
* شمس تبریزی:
مطرب که عاشق نَبُوَد، و نوحه گر که دردمند نَبُوَد، دیگران را سرد کند.
ميرزاعبدالجواد اديب نيشابوري
همچو فرهاد بود كوهكني پيشه ی ما
كوه ما سينه ی ما ، ناخن ما تيشه ی ما
شورشيرين زبس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود، زرگ وريشه ی ما
بهر يك جرعه ی مي، منّتِ ساقي نكشيم
اشك ما باده ی ما، ديده ی ما شيشه ی ما
عشق شيري ست قوي پنجه ومي گويد فاش
هر كه از جان گذرد، بگذرد از بيشه ی ما.
لحظه ی ديدار
لحظه ی ديدار نزديك ست .
باز من ديوانه ام ، مستم ،
باز مي لرزد دلم ، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ،تيغ !
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست !
وآبرويم را نريزي ، دل !
ای نخورده،مست،
_ لحظه ی ديدار نزديك است .
تهران ، آبان ماه 1334
دريچه ها
ما چون دو دريچه روبروي هم ،
آگاه ز هر بگو مگوي هم .
هر روز سلام و پرسش و خنده ،
هر روز قرار روز آينده ،
عمر آينه ی بهشت ،اما . . . آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست ،
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست .
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد ،
نفرين به سفر ،كه هر چه كرد او كرد .
تهران ،دي 1335
ای دلت آیینۀ روشن، دشمن جان سیاهی باش
خانمان سوز شبِ تاریک، چون فروغ صبحگاهی باش
گر که از جان مایه نگذاری بهرِ یاران،چیست سودِ تو
پیشِ پایی تا کنی روشن، شمع سان در عمر کاهی باش
جنبشی،جوشی،خروشی کن، تا نشانِ زندگی باشد
ای شده پابند چون مرداب، جوی خُردی باش وراهی باش
در محیطی کز حبابِ خود،می دهد هردم سری برباد
گر به جانِ خویش می لرزی بی زبان مانندِ ماهی باش
زآرزوهای دراز و دور،دست کوته دار و خوش بنشین
پوست تختی زیر پای افکن، بی نیاز از تختِ شاهی باش
تا چو یوسف دامنت پاک است باک از تهمت نباید داشت
ور به زندان بایدت رفتن،درکمالِ بی گناهی باش
در هوای پاکِ آزادی تا بشویی بالِ خود ای آه
پرکشان از سینۀ تنگم،چون کبوتر های چاهی باش
بی پناه و مانده از هر جا، رو به سویت کرده ام ساقی!
تا زِخُم پشتِ تو برکوه است، پشتِ من در بی پناهی باش
هم بدان حالت که گفت «امید» در نماز عشق اِستادم
«مستِ سرنشناس،پانشناس،قبله گو،هَرسوکه خواهی باش»
پنجم اسفند ماه ۱۳۶۲
نقل شده ازکتاب شناختنامه استاد محمد قهرمان
( به عزیزم: استاد محمد تقي ابراهيمي نيا )
خط مي نويسي، روي غم پا مي گذاري
غم را به قلبِ نقطه ها جا مي گذاري
د ركوچه و پسكوچه ي تالار هستي
آويزه ها از نقش زيبا مي گذاري
هر تابلو، رنگين كمانِ آرزويي است
در پيشِ چشمِ اهلِ دنيا مي گذاري
هر واژه اي را مي نويسي، پله پله
گامي به بامِ عشق، بالا مي گذاري
در گوشة شب هاي خلوت، باقلم ني
پا سوي آن پنهانِ پيدا مي گذاري
با قايقي از ني قلم، در بحر واژه
اوقاتِ عمرت را به دريا مي گذاري
چينت ز زلف و نقطه ات از خالِ يار است
چون نقطه بر خط چليپا مي گذاري
تو خالق زيبايي از وصل حروفي
وقتي كنار هم الفبا مي گذاري
داند به خوبي خامه ات ناحق و حق را
اصل قضاوت را به فردا مي گذاري
چون كه خدا بر اين قلم سوگند خورده است