X
تبلیغات
ابراهیمی خطاط

ابراهیمی خطاط

نمونه های خط/نوشته ها و اشعار /عکس ها و نقاشی ها

دنبالِ دست هاي تو برای زنده یاد: قمرسلطان قلیچ زاده مشهدی/رضا افضلی

دنبالِ دست هاي تو

برای زنده یاد: قمرسلطان قلیچ زاده مشهدی

 

گنجشك ها

               در وجد آفتاب

بر شاخه هاي زندة اسفندي

                               مي چرخند

امّا تو نيستي

 

سنجِ برنجِ خورشيد

با جِنگ جِنگِ گرم

چشم شكوفه را

                  بيدار مي كند

اما تو خفته اي

 

بشقابِ سبزنا

پشت دريچه اي

دنبال دست هاي تو مي گردد

 

چشمي كنار پنجره ات خيره مانده است

تا كه زني

با عطرِ نانِ عشق

بار دگر به خانه بيايد. 

                       رضا افضلی  4/12/71

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:56  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

گنجشک ها/ رضا افضلی


       گنجشک ها/از:رضا افضلی

گنجشك ها

 رضا افضلی

 به نقل از وبلاگ ایشان

با چِك چِكِ ترانه ی شادي، گنجشك ها دوباره رسيدند

اندوه هاي ارزني ام را، از بامِ دل به همهمه چيدند

 

چون كودكانِ شاد به نوروز، با جامه هاي تازه ی خوشدوز

بر شاخه هاي خيسِ درختان، پرپرزنان و شاد پريدند

 

اين حجم هاي كوچك غوغا، اين قاصدانِ صادق گلها

با نغمه هاي عشق، دلم را، چون هديه هاي كوچك عيدند

 

در آسمانِ شنگِ بهاران، جمعيّتِ عظيمِ هزاران

در قطره هاي نم نمِ باران، پيغمبران پاك اميدند

 

گنجشك ها زسفره ی عُسرت، از خونِ دل چها كه نخوردند

گنجشك ها به وادي حيرت، از ديدني چها كه نديدند

 

بس صبحدم كه حادثه ها را، با من كنار پنجره گفتند

بس شامگه كه فاجعه ها را، از من كنارِ نرده شنيدند

 

اينان پگاه بر سرِ شاخه، در راهِ آفتاب نشستند

با تيغِ صبح پرده ی شب را، از چهره ی زمانه دريدند

 

آنگه به روي زخم قديمي، همچون طبيبكانِ صميمي

از تار و پودِ چهچهه گویی،یک پرده ی حریر کشیدند                                                          

                                    مشهد 21/8/63

     شعر گنجشک ها/از: رضا افضلی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 22:7  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

هواي دريا / رضا افضلی1/3/65 (با ترجمه های آلمانی،ترکی آناتولی،کردی)


هواي دريا

تاشورواميدوپاي پوياداري 

اسباب سفر همه مهيّا داري

بايدكه دمي زپا نماني، چون سيل 

درسينه اگرهواي دريا داري.

رضا افضلی1/3/65 

ترجمه به آلمانی از هنرمند ذوفنون: سرکار خانم پرستو ارسطو

Die Seeluft

so lange,du
hoffnung,sehnen und ausdauer zu fließen hast
alles für dich ist vorbreitet
du darfst keine sekunde
wie ein Flut
stehen bleiben
wenn das Meer
erreichen willst

ترجمه به ترکی اناتولی از سرکار خانم پرستو ارسطو

deniz havası

Bu kadar ki
umut, özlem ve dayaniklilik akmaktadir
Her şey sizin için hazır
bir saniye bile durmamalisin
bir akan sel gibi
Eğer ulaşmak istiyoruz

ترجمه به زبان کردی از:
Omran Hawary 
باي دةريا
تا ئوميد و پيي بةردةواميت هةية
كةرةستةي كوچت هةميشه ئامادةية
وةك لافاو دةبيت بو ساتيكيش دانةميني
لة ناخةوة گةر ئارةزوي دةريات دةكةي
رةزا ئةفزةلي 
شاعيري ناداري خوراسان



http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 9:13  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

نعیق کلاغ/رضا افضلی

نعیق کلاغ

رضا افضلی

 


تو روشنی و ندانی چراغ یعنی چه؟

فراق عاشق و معنای داغ یعنی چه؟

چو آفتاب ندانی که در شب تاریک

برای دیدن ظلمت چراغ یعنی چه؟

بهار زندگی ات غرق صوت بلبل باد!

تو غافلی که نعیق کلاغ یعنی چه؟

میان باغِ خزان نیستی که دریابی

دل سیاهِ چو پرهای زاغ یعنی چه؟

درخت تشنه و مردِکویر می داند

از آب چشمه گرفتن سراغ یعنی چه؟

تودر بهشتی و چون من خبر نداری هیچ

که دل سپرده به گل های باغ یعنی چه؟

منم که تشنه یک جام از شراب توام

به بحر باده چه دانی ایاغ یعنی چه؟

تو می روی وندانی که در نبودن تو

فسرده عاشق بی دل- دماغ یعنی چه؟

 
 12/8/1391

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 1:2  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

هلا ای مطربِ دنیا!/ رضا افضلی

هلا ای مطربِ دنیا!

شعر چاپ نشده ای از: رضا افضلی

 

جهان آیینه ای باشد، که سر تا پای آن زنگ است

زبس در هرکران، تصویری از جنگنده و جنگ است

 

صفای چشمه ها گردد سیه، از دود و ویرانی

به ژرف ِآب های پاکِ عالم، لای نیرنگ است

 

شب مُظلم به گیتی از سیه کاری چنان کرده

که هر روشنگری از سقف، همچون بدر، آونگ است

 

به راه آرزو، هردم سواری تازه می افتد

به هرجا پا نهد انسانِ نو، رگباری از سنگ است

 

زبس خون مشقت می دود، در جویبار جنگ

دل مردم به باغ زندگی خشکیده نارنگ است

 

 عقاب زور و زر باشد مسلط بر همه گیتی

که در هر گوشه اش خلقی حزین آویزۀ چنگ است

 

نه تنها در بهاران، لاله زاران غرق خون باشد

که در سرمای دی هم، برف های تازه گلرنگ است

 

به جای مدرسه،«بیمارخانه»، مزرعه ،مسکن

به هرجایی سلاح و پادگان و محبس و هنگ است

 

پس از پنجاه سالی باز دلگیری چنان بر جاست

که چون «امّید» می گویم:« من این جا بس دلم تنگ است»

 

هلا ای مطربِ دنیا! به تارَت گوشمالی دِه

همه گویند «هر سازی که می بینم بد آهنگ است»

 

رضا افضلی15/9/91

 

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ رضا افضلی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 7:28  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

مکتب گریزی/رضا افضلی/14/10/91

مکتب گریزی

 

 

میوۀ دلخواه در هرجا مُحَرَّم بوده است

گربهشتی بوده، آن جا هم جهنَّم بوده است

 

آدمی از منع، عصیانگر شود همچون پدر

این مبارک عادت از حوا و آدم بوده است

 

او بهشتی را که در آن نهی آمد، ترک کرد

زان که نهی آن جا به پایش بند محکم بوده است

 

سرکشی ارث پدر بوده بشر را در زمین

این صفت در در ذات آدم ها مسلم بوده است

 

طفل آدم گر فراری گردد از«چوب و فلک»

شیوۀ مکتب گریزی ها ز آدم بوده است

 

اعتراض«جان به لب» چیزی نباشد جز فرار

جَستن از سختی برای خلق مرهم بوده است

 

چاره اندیش اند انسان ها و در بُن بست ها

مصلحت جوئی علاج درد عالم بوده است

 

بلبلان را عشق پرواز و رهایی در افق

خوش تر از صد باغ گل، صد بیشه شبنم بوده است

 

شوق آزادی رمانده قُمریان را از قفس

ورنه آب و دانه آن جا هم فراهم بوده است

 

منع بازی، می کند اطفال را مکتب گریز

چون کنار لوح نفرت چوب ماتم بوده است

 

دیده کودک زخم پاهارا به مکتبخانه ها

 لیک در بازی نشاط او دمادم بوده است

 

آن که تاب آورد سختی را و دانشمند شد

سهم او ازخوان هستی، لقمۀ غم بوده است

 

چون که ماند و خواند و دانش را شد او استاد فن

رنج او بسیار و شادی دردلش کم بوده است

 

آن گریزنده زدرس و مدرسه شد کامران

کوخ دانشمند ویرانی مجسم بوده است

 

طفل هم داند،شود نعمت نصیب آن کسی

که غرور و قامت او، پیش زر خم بوده است

 

 تاج شاهی را رها کردن نیاید از کسی

خاص انسانی چو «ابراهیم ادهم» بوده است./1

 

رضا افضلی 14/10/91 منزل پسر عزیزم محمد/ تهران

1/ اشاره به بیت:در کلاه فقر ابراهیم ادهم نقش بود/قدردرویشی کسی داند که شاهی کرده است. 

 

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ رضا افضلی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 5:26  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

زیرخاکستر/رضاافضلی

زیرخاکستر

 

از ریش تراشم

                  خاکستر

                            می ریزد

 ازدلم

        آتش

 من  

       آتش زیرِ خاکسترم.

                       رضا افضلی 1/2/83

 Under the ashes

 By:reza Afzali Tr: Hassan Lahouti

 Ashes spill out from my razor, Fire from my heart; I am a glowing ember under the ashes


ترجمه از: زنده یاد حسن لاهوتی

خط از: استاد علی اکبر مروجان

 http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 10:24  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

برتخت فرشِ تركمني/ رضا افضلی 20/10/79

برتخت فرشِ تركمني

برای محمّد و مهر مونای عزیزم

با هزاران خجسته باد،برای جشن زادروز پسرم محمد انتشار می یابد


برتخت فرشِ تركمني هست جايشان

رودِحرير مي گذرد زير پايشان 


جُنبد لب و ز غُلغُلِ موجِ پرندگان 

نزديك هم، به گوش نيايد صدايشان


مثلِ كبوترانِ فرو برده سر به هم

گردد عوض به عشوه گري متكّايشان


گل مي كنند مثلِ درخت شكوفه اي

وقتي فرو برند به امواج، پايشان 


هر موج تازه آمده از باغ هاي دور 

آرد گهي شكوفه و برگي برايشان


از ضربه هاي پنجة پاهايشان به آب 

شبنم نشسته روي گلِ چهره هايشان


پا را زنند بر سرِ امواج سردِ آب

تا پُر شود ز شادي باران هوايشان


آن يال هاي سبزِ خزه، بر كنارِ رود 

آيد به چشم، پيچ و خمِ اژدهايشان


تا اژدهاي سبز رَمَد از حريم عشق

گرديده تركه هاي بلندي عصايشان

                                                                                                                                          

با آبِ رود چهره بشويند و اي شگفت 

افروخته زِ آتشِ پنهان لقايشان


پيچيده مثلِ ساقة نيلوفري به هم

در باغ شور و عشق جواني خدايشان.


                                        رضا افضلی    20/10/79


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 2:31  توسط محمد افضلی  |  نظر بدهید
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 20:38  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

پزشك شهر، دكترمرتضي شيخ به نقل از منظومۀ (مشهدی های قدیمی) سروده رضا افضلی 1377

پزشك شهر، دكترمرتضي شيخ

به نقل از منظومۀ بلند(مشهدی های قدیمی) سروده رضا افضلی به سال 1377

پزشك شهر، دكتر شيخِ محبوب

شده گِردش زبيماران، پُرآشوب
به نزدِ آن طبيبِ نیک و مشهور 
رسد بيمار، از نزديك و از دور
قَدي دارد صنوبر، صولتِ مرد
به رختِ عاطفه، جسمِ جوانمرد 
صداي او بَم و جَذّاب و گيرا
طنينِ صوتِ او از دور پيدا
كند جا در محلّات فقيران
كه باشندش همه به از اميران
كند او وقف، وقتش را كه هرشب
نشيند در مَطَب هايش مرتّب
ازين جا مي رود برروي «چوپا»
به آن ديگر مطب،بهرِ مُداوا
عيادت مي كند حتّي به معبر
زبيماري كه ره را كرده بستر
به روي صندلي ها دسته دسته
درونِ هر مطب، ناخوش نشسته
زني آورده طِفلان «جَمَل» را
بجنباند به صف، جفتِ بغل را
زابر اعتقادِ خلق بيمار
دعا بارد به سويش،همچو رگبار
شود در هر مطب هر روز حاضر
فقيران را زُدايد غم زخاطر
كِشو باز است و گويي نيست آگاه
نهد بيمار در آن وجه دلخواه
گهي «دكتر» زشوق و شور لبريز
به بيماران دهد وجهِ دوا نيز
برآرد بال، گويي روي «چوپا»
نهد در كلبة بيچارگان پا
هرآن بيمار كو جويد شفا را
بجويد دستِ «دکتر مرتضي» را
كه مشهور است او باشد «سبك دست»

مُدام از خَمرِ انسان دوستي مست



به «دکتر مرتضي»،« دکتر محمد»

زند او باموتور ،برزاغه ها سر
به تركَش،«فاطمي» همكار و ياور
كنار بسترِ درمانده بيمار
شود مانند رؤيايي پديدار
به سوي زاغه هاي خسته حالان 
رود پايينِ «گودِ خشتمالان»
به گردِ آن دو،احساساتِ مردم
پديدآورده امواجِ تلاطم
به روي پيتِ پُرزنگِ شكسته
ميان بي نوا مردم نشسته
نشسته ناخوشي برپيتِ ديگر
جلو تر از صفِ بيمارِ مُضطَر
كنارش «فاطمي» بي منّت و پول
شفا را مي دمد در رگ به «آمپول»
سُرنگ و سوزنش جوشد به ظرفي
زلرزان شُعلة محوِ شگرفي
بگيرد گه فشار و نبضِ بيمار
دهد دارو به محرومان تبدار
پس از درمان خلقِ دل شكسته
موتور را هي كند چون اسبِ خسته
رود غُرش كُنان «چوپا» ز گودال
دو انسان را بَرَد باخود سبكبال
رسد در پي دعا و شُكر بي حَد
به «دکتر مرتضي»،«دکتر محمّد»


شده خاموش،دكترمرتضي شيخ

شده خاموش،«دكتر مرتضي شيخ»
تمام شهرگويد:اي خدا «شيخ»
مطب ها بسته، بيماري در آن نيست
كه ديگر شيخِ انسان در جهان نيست
خلايق در عزايش دسته دسته
شده تعطيل و دكان هاست بسته 
پيِ تابوتِ او ناله ي فقيران
عصا زن با جوانان،موجِ پيران
جنازه پرگرفته روي انگشت
زند بر سينه هركس پُتك سان مشت
پيِ تابوت، بس ابرِ عزادار
ببارد اشك، از چشمانِ غمبار
سيه پوشيده در مرگش خراسان
خبرپيچيده در اقصاي ايران
بگريد زار در سوكش مساجد
شود حاضر در آن دهري و زاهد
پزشكِ مهربان خوابيده صد حيف
جوانمردي كند از يادِ او كيف
به ظاهر مرده اما زنده است او
به شهرِ ياد ها پوينده است او
واژه ها:
جَمَل: بچه هاي دوقولو/ رك: گويشي.
چوپا: موتوري بزرگ به همين مارك ساخت آلمان ( شرقي).
تو ضیح:
سيدمحمد: فاطمي، سيد محمد شاعر معاصر خراساني (1304 ــ 1377 ) درروستاي گلمكان به دنيا آمد. به مكتب خانه رفت و بعداً به تحصيلات جديده روي آورد. در نوجوانيِ خود جزو معدود باسوادان آن روزگار بود. وارد ارتش شد. به علت فعاليت هاي سياسي به زندان افتاد. او كه همواره كتاب مي خواند، با فراگرفتن زبان انگليسي به مطالعة منابع مربوط به علم پزشكي پرداخت. بعد از بيرون آمدن از زندان بيكار شد. براي جُستن كار به سراغ پزشك مردمي، دكتر مرتضي شيخ رفت. دكتر شيخ كه دانش و تجربيات پزشكيِ فاطمي را سنجيد نخست او را به عنوان پزشكيار به خدمت گرفت و بعداً به مسؤولين اداره بهداري معرفي كرد. او در بهداري استخدام شد و به تدريج مسؤوليت درمانگاههاي بسياري را به عهده گرفت و به «دكتر فاطمي» مشهور شد. او سال ها در شيرگاهِ مازندران خدمت و زندگي مي كرد. فاطمي كه شاعري را در نوجواني آغاز كرده بود، طبعي روان و زباني آسان داشت. گاهگاه شعرهاي خود را در جرايد به چاپ مي رساند. در دهه شصت هر وقت به مشهد مي آمد در جلسات ادبي منزل استاد محمد قهرمان و انجمن فرخ شركت مي كرد. منزل ويلايي او در چاليِ شيرگاه به همسايگي تپه ها وكوه هاي مخملين و جنگل و درّه اي سبز بود. درّه اي سبزكه درآن رودي فيروزه اي رنگ مي گذشت. به قول محمد تقي بهار: «گويي بهشت آمده از آسمان فرود». قطار تهران گرگان از آن سوي خانه فاطمي مي گذشت .آن خانة خاطره انگيز، كه خداوندگاري بي نهايت مهمان نواز و مهربان داشت، همواره ميعادگاه شاعران و هنرمندان دور و نزديك بود. وقتي كه با دوستان به آنجا مي رفتيم، دكتر فاطمي و همسرهمدل او در پذيرايي سنگ تمام مي گذاشتند. تا آن جا كه شاعر برجسته محمد قهرمان در اخوانيه اي فرمود:« نپندارم اگر من ديده باشم/چو دكتر فاطمي در ميزباني». سيد محمد فاطمي بعد از بازنشستگي، به زادگاهش گلمكان كوچيد و در وسط باغي كه پر از درختان گيلاس بود، خانه اي كوچك بنا كرد. وي در همان حال هم هميشه پذيراي ياران شاعر بود وآنان را گاهي به « چشمه سبز» مي برد. فاطمي مي خواست كه خانة گلمكان خود را نيز چون خانة شيرگاهي اش ميعادگاه شاعران قرار دهد، اما قلب مهربان او در سحرگاه روز شنبه سي ام خرداد ماه سال 1377 در بيمارستان امام رضاي مشهد از كار افتاد وآن حجم مهرباني، در دامنه اي زيبا دركنار باغهاي سرسبز گلمكان مدفون شد.روانش شاد باد.

دکتر شیخ حتی وقتی که خود بیمار می شد،بیمارانی را که نزدش می آمدندمعاینه می کردو برایشان نسخه می نوشت.


http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ 
عناوین مطالب وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 16:26  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

از سنگ هم درخت بر آید/رضا افضلی


آفتاب بخت

 

شادی ز کار سخت برآید

ازجهد، صبح بخت برآید

 امّید اگر به ریشه دهد آب

از سنگ هم درخت برآید

  رضا افضلی 5/2/92



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 2:21  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

مطالب قدیمی‌تر