آمار ابراهیمی خطاط

ابراهیمی خطاط

نمونه های خط/نوشته ها و اشعار /عکس ها و نقاشی ها

حاكم و گنجشك/نزار قبانی/ ترجمۀ رضا افضلی

حاكم و گنجشك

 

نزار قبانی/ ترجمۀ رضا افضلی
.
..
...

در كشور هاي عربي گردش مي كنم

تا شعرم را براي تودۀ مردم بخوانم

من

براين باورم كه شعر

گردۀ ناني است كه براي تودۀ مردم

پخته مي شود
*
از آن زمان كه آغاز كرده ام

بر اين باورم

كه كلمات ماهي درياي توده ها ست
*
در حالي كه با خود

جز دفتري ندارم

در كشورهاي عربي سير مي كنم

اين پاسگاه

مرا

به آن پاسگاه مي فرستد

واين پادگان

مرا

به آن پادگان پاس مي دهد

حال آن كه در جيبم جز گنجشكي

ندارم

اما آن افسر مرا نگه مي دارد

وبراي آن گنجشك

گذر نامه مي خواهد

در سرزمين من

كلمه

به پروانه ی عبور نياز دارد

*
چون كودني

ساعاتي را در انتظار فرمان آن ما مور

مي مانم

و به كيسه هاي شن

انديشه مي كنم

واشك چشمانم

دريا ها ست

در حالي كه در برابرم

پلاكاردي

از وطني واحد

سخن مي گويد

من

اين جا

چون موشي صحرايي

نشسته ام

غم هايم را

از خود دور مي كنم

وهمۀ شعارهاي گچ نوشته را

زير پا مي گذارم

و در دروازۀ وطنم

مي مانم

افتاده،

چون ساغري شكسته.

ترجمه شده در تاریخ 5/8/64
تصویر: نزار قبانی و همسر عراقی اش بلقیس.

بخشی از شعرهای نزارقبانی برای همسرش بلقیس الراوی سروده شده است.

بلقیس الراوی/ بلقیس الراوی/ بلقیس الراوی / ضربآهنگ نامش را دوست داشتم/ پناه می جستم به نواختنش

و می‌هراسیدم از چسبانیدن نام او به نام خودم/ چون وحشت از گل آلود کردن آب دریاچه و ناساز کردن سمفونی‌ای زیبا

همسر او سرانجام در جلوی سفارت عراق دربیروت به دلیل بمبی که در ماشینش گذاشته شده بود، کشته شد. از ویکی پدیا



 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:40  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

مثل درختان کنار جویباران/قدرت الله شریفی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 4:33  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

خط استاد علی اکبر مروجان باشعر رضا افضلی/ برای استاد محمد تقی ابراهیمی نیای خطاط

 

خط مي نويسي 

( به عزیزم: استاد محمد تقي ابراهيمي نيا )

 

 

خط مي نويسي، روي غم پا مي گذاري 

غم را به قلبِ نقطه ها جا مي گذاري

 

دركوچه و پسكوچۀ تالار هستي  

آويزه ها از نقش زيبا مي گذاري

 

هر تابلو، رنگين كمانِ آرزويي است 

در پيشِ چشمِ اهلِ دنيا مي گذاري

 

هر واژه اي را مي نويسي، پلّه پلّه

گامي به بامِ عشق، بالا مي گذاري 

 

در گوشة شب هاي خلوت، با قلم ني 

پا سوي آن پنهانِ پيدا مي گذاري

 

با قايقي از ني قلم، در بحرِ واژه

اوقاتِ عمرت را به دريا مي گذاري

 

چينت ز زلف و نقطه ات از خالِ يار است 

چون نقطه بر خطّ چليپا مي گذاري

 

تو خالق زيبايي از وصلِ حروفي

وقتي كنار هم الفبا مي گذاري

 

داند به خوبي خامه ات ناحقّ و حق را

اصل قضاوت را به فردا مي گذاري

 

چون كه خدا بر اين قلم سوگند خورده است

لرزد به خود، وقتي كه بي جا مي گذاري.

       

                                             رضا افضلی  23/10/80

 

خط:از هنرمند مهربان، استادعلی اکبرمُروّجان/اسفند 91

 


12/8/1391http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ رضا افضلی
https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالب در فیس بوکرضا افضلی
...................................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 20:23  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

ماهی/رضا افضلی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:54  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

سوک خدیو جم/26/7/1365/ص502 حاصل عمرمحمد قهرمان بنقل از شعرها و حرف ها

سوک خدیو جم

از کتاب حاصل عمر/محمد قهرمان

درگذشت خدیو جم در روز5شنبه 65/7/24 بوده است

 

گر آدمی بداند، آسایش عدم را

آسان زدل برآرد، چون صبح این دو دم را

دلبستگی به دنیا کفر است در طریقت

از طاق دل فکندیم یکباره این صنم را

بر خوان قسمت خویش آسوده دل نشستیم

در زندگی نخوردیم اندوه بیش و کم را

بر یک قرار هرگز احوال کس نپاید

درعین شادمانی آماده باش غم را

سازد سیه فلک را، اما اثر ندارد

بالا اگر دوانم این آه دم به دم را

بهبود یار خود را می خواستم زگردون

غافل که این ستمگر افزون کند ستم را

دانم که مرگ حق است، اما خدای داند

باور نمی توان کرد مرگ خدیو جم را

او سرفراز و آزاد سوی عدم روان شد

ما زیر بار هستی دادیم قدّ خم را

درویش بود اما با آن سخای ذاتی

شرمنده از کرم داشت صد صاحب کرم را

در خانه های یاران هرسو ازو کتابی ست

کز بهر یادگاری بر آن زده رقم را

زین غم که ماند خالی جایش به محفل ما

خواهم زخون هستی رنگین کنم عدم را

طومار عمر اورا پیچید چرخ بر هم

عیبم نمی توان کرد گر بشکنم قلم را

همگام بود با من چون راه می سپردیم

دردا که زود برداشت این آخرین قدم را

تابوت او روان بود درپیش و ما زدنبال

تا چرخ می رساندیم افغان زیر و بم را

تا بهر آخرین بار گِردِ ضریح گردد

دادند پای چوبین این زائر حرم را

آن سان که آرزو داشت درشهر طوس آسود

همسایه گشت تا حشر احیا گر عجم را

خورشید مهربانی دیگر نمی زند سر

ای صبحدم بخوابان در سوک او علم را

چون دوست رفت از دست، افسوس کی دهد سود

یاران من بدانید امروز قدر هم را

گفتم که بر مزارش آبی فشانم از چشم

برخاست آهی از دل در دیده سوخت نم را

پاداش ده خدایا در آن جهان بهشتش

کز خُلقِ خوش به پا داشت در این جهان اِرَم را

محمد قهرمان 


http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ
https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالب در فیس بوک

............................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:4  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

قطار باید/ رضا افضلی - 16/3/63

قطارِ بايد
                              به : محمد مهدی حسنی

حِس مي كنم كه فرصتم از دست رفته است
سوتِ قطار، سوت نهاييِّ حركت است
بايد ميانِ كوپة تنها
از عمقِ راه هاي مِه آلود بگذرم.

حس مي كنم كه فرصتم از دست رفته است
آه اي قطارِ بايد!
من كه براي اين سفر آماده نيستم
بي جامه دان و چتر
بي يك بغل كتاب
هان اي قطار، وقت خداحافظي بده

آخر هنوز بوسه ز طفلم نچيده ام
حتّي هنوز تازه كتابِ نخوانده ام
بر روي ميزِمن
در انتظارِ باز شدن
خاك مي خورد
بايد كه شعرِ تازة خود را
كوتاه تركنم
حرفِ سفر نبود
ناخواسته چگونه توانم سفر كنم؟
بايدبراي گَلّة گنجشك
من مشت مشت، دانه بپاشم

مي خواستم كه منظرة ايستگاه را
شکلی دگر ببينم:
با ساعتی فراغت
بر روی نیمکت
بی پیر مردِ سقّا
بی کودکِ گدا
با روزنامه هاش بی خبر قتل


آه،
حِس مي كنم كه فرصتم از دست رفته است
بايد ميانِ كوپة تنها
بي اختيار
از عمقِ راه هاي مه آلود بگذرم
تا راهِ مبهمی که سر انجام
تا ساقه های نازک ریواس می رسد.

                                   رضا افضلی -  16/3/63

  موخره : 
سروده ی "قطار باید" را که از دسته سروده های منتشر نشده ی رضا افضلی شاعر توانای خراسانی است، برای نخستین بار در سال 64 ، زمانی که به تهران آمده بود. شنیدم در آن زمان من دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بودم همراهان من بیشتر دوستان دانشجویی بودند که در رشته های گوناگون مانند مهندسی، پزشکی، علوم اجتماعی و .... تحصیل می کردند اما وجه اشتراک همه ما این بود که عاشق شعر و ادبیات بودیم و با سروده های شاملو، اخوان، فروغ، شفیعی کدکنی، آتشی، نصرت رحمانی، احمد رضا احمدی و بقیه دمخور بودیم. خود شعر می سرودیم، برای یکدیگر می خواندیم و صد البته همگی در سر یک کلاس مشترک یعنی "حافظ شناسی" استاد شفیعی کدکنی در بامداد سه شنبه های دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دسترس بودیم
سوای دانش و ادب دانی افضلی و هنر سرودن نوشتن، وی در آن زمان در کتابخانه دانشکده ادبیات مشغول بود، آشنایی او برای من که شیفته ی کتاب و خواندن و هماره به دنبال منبع و مصدر بودم، مغتنم بود. بسیاری از اوقات به دیدارش می رفتم و او ابر وار لطفش را از من دریغ نمی کرد. می توانستم با یاری او گاهی در لابلای قفسه های کتاب در مخزن کتابخانه دانشکده ادبیات بگردم و به حساب او کتاب های گزینش شده خودم را عاریه کنم. همچنین هنگامی که در اتاقش بودم؛ با بسیاری از بزرگان ادب این مرز و بوم مانند استاد محمد قهرما ن (که وی نیز میز کارش در کنار میز افضلی بود) استادگلچین معانی، دکتر سید محمد حسین روحانی و بسیاری دیگر ملاقات نمایم. 
به هر حال در سال 64 رضا افضلی به تهران آمد، دوستان که با او و شعرش آشنایی داشتند بسیار خواستار بودند تا گوینده شعر زیبا و به یادماندنی "ماهی" را ببینند از این رو با هماهنگی پیش تر، شب شعری در یکی از اتاق های خوابگاه سنایی وابسته به کوی دانشگاه تهران برگزار شد، آن شب تقریباً بیشتر زمان نشست را افضلی شعر خواند وقتی آگاه شد که آوای او با ضبط صوت کوچک روبرویش ضبط می شود، کمی خرده گرفت. به او دل آسودگی دادم که نوار پیش خودم نگه داشته می شود هرچند پس از آن، شیطنت و علاقه ی یک دوست باعث شد که بدون آگاهی من نوار مزبور تکثیر و دست به دست شود. چنانکه بعد ها افضلی خود چند بار شعرهای منتشر نشده اش را از زبان افراد گوناگون می شنید.
به هر حال یکی از شعرهای خوانده شده ی افضلی در آن شب همین شعر بود، که هنوز نیز رسما نه در رسانه های نوشتاری و نه در اینترنت منتشر نشده است و ظاهرا تنها یکی از شاگردان او به اتکای ذهن یا ضبط صدای شاعر در کلاس درس، قطار باید را در تارنمای انجمن ادبی شفیقی آورده است که آن هم ناقص و دارای اشتباه و اهواء است . 
همین شعر بهانه ای شد تا حقیر با جمع آوری برخی فیش های قدیمی خود، یاداشتی در باره مرگ در ادب فارسی بنگارم که چون کار بیشتری می خواهد، لذا با دادن نوید برای انتشارش در آینده نزدیک، بسنده می کنم. 
در پایان  برای فهم درست شعر قطار باید، نکته ای را در باره ی نماد "ریواس" شرح می دهم . در خراسان و در روش سنتی، ریواس گیاه خودرویی است که در کوهپایه ها می روید. این گیاه بی تیمار دست انسان، کوتاه مانده و ترش مزه است طوریکه از سائیده آن به عنوان چاشنی غذا استفاده می شود. روستائیان کشاورز برای اینکه این گیاه به صورت قابل استفاده به عنوان یک میوه شود، دور آن سنگ چینی کرده و خاک می ریزند. و چون نمو یافته و بلند تر شود، دوباره همین کار را تکرار می کنند و این سرکشی ها و خاک ریختن ها آنقدر تکرار می شود تا ثمرشان به بار نشیند. به این ترتیب در یک نگاه شاعرانه، نفس به بار آوردن و زندگی ریواس، عین به گور رفتن آن است و افضلی این پاردوکس طبیعی را که به شرح پیش گفته, در خارج مابه ازاء دارد و یادآور جاودانگی روح (زندگی) است، در شعر خوب نشسته است و خود زیبایی اندیشه و تفکر فلسفی شاعر را نشان می دهد که همان باعث شده تا پاراگراف آخر شعر زودتر و به آسانی در ذهن رسوب شود. به هر به نظر من شعر "قطار باید" افضلی یکی از بهترین سروده های اوست و از اینکه لطف کرده و آن را به بنده پیش کش کرده است، از او سپاسگزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:16  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

مولانا/رضا افضلی/بااظهارنظر یادگاری زنده یاد استاد حسن لاهوتی، مترجم و مولوی شناس بزرگ

مولانا
.......
سرودۀ رضا افضلی

 

و اظهارنظر یادگاری زنده یاد استاد حسن لاهوتی، مترجم و مولوی شناس بزرگ

 

دستار به سر، به پیکرش لبّاده

در مَدخلِ قرنِ نو قدم بنهاده


از محتسبِ زمانه اش ترسی نه

«دستیش به زلفِ یار و دستی باده»


در معبرِ قرن، آمده رقص کنان

نعلین و پَتَک زپای او افتاده


مَشکیش به پشت، از شرابی گلگون

جامیش به کَف، زآتشِ گلباده


با موی سر و ریشِ پریشان در باد

مِهرش شده چون مُهر و شَفَق سجّاده


شعرِ فوران زده ز ژرفِ دلِ او

شوری ست برای ابدیّت زاده


از قاف به قاف راه ها پیموده

با ناخن عشق، عقده ها بگشاده


وقتی به سماع می شود با دفِ ماه

هرگوشه ستاره های مست افتاده


با آن همه زنجیر و غل و بندِ عتیق

زان دوره بدین دوره رسد آزاده

عطرِ نفسش به رستخیزِ کلمات

بی صور، هزار مرده را جان داده


کوهش به نظر، چو عارفی چرخ زنان

در مجلسِ عاشقان کمر بگشاده


افکنده به خاک، گُردِ غم را چالاک

این لاغرِ پهلوانِ بی کبّاده


زنجیر کند زحلقه های شب و روز

تا بر سگ کینه ها زَنَد قلّاده


زیر قدمش به خنده گل می ریزند

انبوه درختـان به صف اِستاده


این کیست که از عمق قرون می آید

با هیبت و شوکتی بدین سان ساده


مانند زمین، تا به ابد چرخ زند

پیر است و جوان ،هماره این دلداده

7/3/ 76


نظر یادگاری زنده یاد استاد حسن لاهوتی

مترجم و مولوی شناس بزرگ از آمریکا

سلام حضرت افضلی بزرگوار! قدرت تصویرگری شاعرانۀ شما را براستی می ستایم. این که شما سروده اید خود بخود تابلویی ست که هر نقاش نقش شناسی می تواند آن را بر روی صفحۀ کاغذ نقش کند و هر خوانندۀ سخن دانی می تواند آن را در ذهن خود به صورتی که سرکار تصویر فرموده اید نقش زند. برای آفرینش این شعر دل انگیز به شما شادباش می گویم. بی گمان هر شعری بیان کننده ذهنیات شاعر آن است و این یک نیز از ان شمول بیرون نیست.در هرحال، تصویری که سرکار از مولانا ترسیم فرموده اید و البته بیانگر شناخت فردی سرکار از آن انسان والاست، همچنان که گفتم گویای گویا و زیبای زیباست.

 

 

 

روی جلد کتاب پرواز لاهوتی 

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ
https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all. مطالب فیس بوک
.....................................................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 1:6  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

آغنج(2)تاسوعا و عاشورا در آغنج گوشه ای از زندگی نامۀ رضا افضلی. آغاز نگارش حدود تير ماه 1353

آغنج(2)تاسوعا و عاشورا در آغنج

گوشه ای از زندگی نامۀ رضا افضلی. آغاز نگارش حدود تير ماه 1353 

توضیح: پدر بزرگ مادری ام زنده یاد حاج غلامعلی کیانی طلائی که از معماران نخستین آرامگاه فردوسی بود، روستا هارا از مالکانشان چند ساله اجاره می کرد. وی در مرحلۀ اول در روستای مورد اجاره اش، آب انبار و حمام می ساخت.من و دایی هم سن و سالم محمد ابراهیم این شانس را داشتیم که در تعطیلی مدارس با خانواده مان از طبیعت آن روستا ها و امکاناتش بهره ببریم و در دوران کودکی تجربه ها بیندوزیم.

در روزهاي تاسوعا و عاشورا دسته هاي سينه زني از روستاهاي اطراف به آغُنج مي آمدند.آنان به اتفاق عزاداران آغُنجي به قبرستان ده مي رفتند و ساعتي را در آنجا به نوحه خواني و سينه زني مي پرداختند.پيش از حركت به سوي گورستان با آن جمعيت انبوه ناهار داده مي شد.
تكان خوردن علم ها، بيرق ها و پرچم هاي سياه و آبي و سرخ و بنفش ديدني بود. برخي از علم هاي آغُنج به شكل تنة درختي صاف، اما تو خالي ساخته شده بود.تعداد زيادي چادر،چارقد ريشه دار،روسري هاي رنگين،لچك هاي گلدوزي شده و بقچه هاي مخملي سبز و زرد و عنابی را با سنجاق قفلي بر بدنة سياه پوش آن مي آويختند.تماشای آن رنگ های متنوع و آن جلال و شكوه،روح كودكانة ما را از اندوهي آميخته با شادي سرشار مي كرد. با همة بوي عزايي كه به مشام مي رسيد آن دسته هاي سياه پوش و پرچم هاي رنگ رنگ،حالي وصف نا شدني را در دل ما به وجود مي آورد.درخشيدن چشم هاي دختران و پسران از اين سوي و آن سوي برق اميد به زندگي داشت.
يك روز بر روي بام ايستاده و جماعت را نظاره مي كردم. چشمم به دسته اي از سوگواران افتاد كه گلّه اي از اسب ها و خرهاي زين و پالان شده را به درون ده مي آوردند.معمولاًهرسوارسياه پوش افسار يكي دو چارپاي ديگر را به دنبال مي كشيد.از روي بلند ترين بام روستا ديدن آن همه چارپاي آمادة سوار شدن كه روزيني ها و وپالان هايي رنگ رنگ داشت ديدني بود.
آن دستة ناشناس،از روستايي به نام«درخت توت»آمده بودند تا مهمانان آغُنجي را براي سينه زني و صرف ناهار به آنجا ببرند.معمولاًدر اين گونه مواقع، به بچه ها ميدان كمتري داده مي شد. زيرا كه بزرگترها كار عزاي حسيني را بچه بازي نمي پنداشتند.از بام بلند به زير آمدم و به نزديك آنان رفتم.در آن روز به بچه ها هم به طور جدی تعارف كردند كه براي رفتن به روستای «درخت توت» آماده شوند. ما هم از مادر بزرگ اجازه گرفتيم كه با عزاداران به آن جا برويم. مرا جلو يك خر نشاندند و ابراهيم را جلو خري ديگر.
كاروان سوكواران حسینی، با پرچم ها و علم هايي در دست،سواره و پياده، به سوي روستای«درخت توت» به راه افتاد و نوحه خواني ها و دم گرفتن ها و صلواتهاي دم به دم به آن دستۀ با شكوه حالتي ويژه داد.در آن روز نشاطي غير قابل توصيف به من دست داد.زيرا من و ابراهيم و چندين كودك ديگر در ميان كاروانِ بزرگسالاني بوديم كه براي عزاداري به محلي دور تر از آغُنج مي رفت.
بالارفتن خرها از كوره راه هاي تپه ها و گذشتن از صخره ها و سنگها،صداي سم ها در راههاي كوهستاني،وزيدن نسيمي كه گاهگاه چهره را مي نواخت و افزون بر همۀ اين ها، بي خيالي و آسانگيري كودكانۀ ما واقعاً لذت بخش بود. 
آرامش و صبوري الاغ ها به هنگام بالارفتن و فرود آمدن از فراز و نشيبها ،سان ديدن از صفوف خارها و گل هاي وحشي و شكافتن هواي سكوت آميز و بهت انگيز، لذتي سرشار داشت.ملَخ ها،شاپرك ها،پروانه ها،شانه سر ها،كبك ها،با پروازهاي كوتاه و بلندشان ماية شادي مي شدند وجست و خيز كلپاسه ها و موش خرما ها و مارها ماية وحشت.
كاروان عزادار به «درخت توت»رسيد. عده اي از اهالي روستا ي ميزبان به پيشواز آمدند و خوش آمد گويان مهمانان خويش را گرم بوسيدند.ما را با احترام و تعارف به مسجدي بردند. آن مسجد براي من فضايي غريب و شگفت آور داشت.من و ابراهيم كه شادي بسيار داشتيم،در كنار سفره اي دراز که گسترده بود، نشستيم و پيش از ناهار مانند بزرگترها چاي نوشيديم و خستگي راه را از تن در برديم.
پيش از چيدن ظرف های خوراك در سفره،آفتابه لگن آوردند.همة مهمانان يكي يكي در زير لولۀ آفتابة برنجين، كه در لگن برنجي آب مي ريخت دستهايشان را شستند. و همه با يك حوله كه بر شانه مرد آفتابه چرخان بود دست و صورت خود را خشك كردند.ناهار را كه خورديم،بعد از سينه زني وداع، با چارپایان قبلی به سوي ده آغُنج برگشتيم. من و ابراهیم، هفته ها با ياد آوري آن سفر كه براي ما مسافرت به دياري نا شناخته بود،خوش بوديم.
 


http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگ رضا افضلی

https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_all مطالب در فیس بوک رضا افضلی
 
https://www.facebook.com/mohammadtaghi.ebrahimi.3/photos_ofمطالبم در فیس بوک  
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:18  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

زیرِباران / رضا افضلی/به: زنده یاد مهندس اصغر شریفی

زیرِباران/رضا افضلی

به: زنده یاد مهندس اصغر شریفی


زير باران مي روم، رنگين كماني در دلم

از پرستوهاي رقصان، آسماني در دلم



شورباران، رقصِ سبزه، عطرِ گل ها، بوي خاك

مي گشايد باغ هاي گلفشاني در دلم


گر چه از داغِ شقايق هاي پرپر بر زمين

بشكفد هر لحظه دشتِ ارغواني در دلم



شوقِ روزِ آفتابي يادِ غوغاي بهار

عطرِ ياس و مريم آرد هر زماني در دلم



تا نَدرّد گلّۀ امّيدها را گرگِ يأس

عشق بيدار است و خوانَد چون شباني در دلم


در شبِ تاريكِ دل هم مي درخشد ماهِ عشق

خرمن الماس ريزد كهكشاني در دلم



سال ها رفتند و غيراز چهرۀ فردا نماند

زان همه روزانِ بي حاصل نشاني در دلم


از دلم راهي ست گويي تا به اين صبح بهار

كاينچنين پاشد شميمِ بي كراني در دلم


مي سرايم همچو هُدهُد بر چکادِ لحظه ها

تا كه از امّيد دارم چينه داني در دلم

مشهد 25/2/66

http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ مطالب وبلاگ
https://www.facebook.com/reza.afzali.7/photos_allمطالبم در فیس بوک
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 16:25  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

درفين دنيا/رضا افضلی 15/11/79

درفين دنيا

 

تورا

در فين دنيا

رگ بريده اند

وتِیك تِیك ساعت

صداي چكّه هاي زندگي توست.
*
سيبِ معطّررا

گاز بزن

كه دهاني خاموش

تورا خواهد جويد


*
تورا

در فين دنيا

رگ بريده اند.

رضا افضلی 15/11/79


http://rezaafzali.blogfa.com/posts/ عناوین مطالب وبلاگم
............................................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:20  توسط محمدتقی ابراهیمی نیا  | 

مطالب قدیمی‌تر